zahra
شعر بیاد ماندنی از فریدون مشیری..........
mahya
ماندهام این چند قطره اشک، چقدر وزن دارند، که بعد ریختنشان، این قدر سبک میشوم............ یا خالق العبرات…
محمد رئوف زمانی
اي دل شكايت ها نكن تا نشنود دلدار من///اي دل نميترسي مگر از يار بي زنهار من
zahra
×××××آغوشت غاری است که وسوسه میکنه همه را برای پیامبرشدن×××××
zahra
بعضی وقت ها سکــــــوت میکنی چون آنقدررنجیده ای که نمی خواهی حرفی بزنی. بعضی وقت ها سکــــــوت میکنی چون واقعاحرفی واسه گفتن نداری گاه سکــــــوت یه اعتراضه..گاهی هم به انتظار اما بیشتر سکــــــوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تودر وجودت داری توصیف کنه.
محسن1
حرف دل را تنها ، گوش جان زور شنیدن دارد .عقل بازیچه دستان شماست ...
احسان تمیزی
لحظه هایی هست که احساس می کنی بی سرانجام رها شده ای. لحظه هایی که دست هایت در جیب یخ می کند. ایمانت را به کلمه از دست می نهی. و در تاریکیِ ساکن با دست هایی همچون دهان سوال، باز می ایستی. قهرمان قصّه ات کاری زجرآور را ندانسته تکرار می کند. آری لحظه هایی که ساده و بسیار انسانی است.
احسان تمیزی
واژگان مرگ، یادآور آنان که دوست یا دشمنشان می داشتیم و از ایشان اکنون سنگی بر گوری باقی است. چنان درختی هزار خشکسال دیده که جز چوبینه دار و تخت تابوت را سزا نباشد. و خدا، مرگ را آفرید و بی آن، کار بر انسان سخت می شد. و بی آن، زیستن چه بی معنا می شد. فرصت، سخت بی رحمانه، اندک است.
محمد رئوف زمانی
دختران روستا به شهر فكر ميكنند،دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند، مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند،مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوجك مي ميرند،پروردگارا،كدامين پل،دركجاي دنياشكسته است كه هيچكس به خانه اش نمي رسد؟
سمانه سعادتیان
رویاهایت را به اتش میکشم تنها با خاکستری از موهایم "خودمان"
سمانه سعادتیان
دود غلیظی ست شاد بادا ! کم کمک محو کم کمک سرد *ته مانده بودنت را بلعیدم.. به هیچ ماندن ذات توست.. "خودمان"
سمانه سعادتیان
از صد چاقویت همین یکی دسته داشت.. ب ِبُر هوایت را از سر ِ گیسوان خیس احساسم... "خودمان"
محمد رئوف زمانی
برای چشمان ام نماز باران بخوان … بغض دارم اما نمی بارم …
zahra
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین...
رویا
روزهایم.. زیاد تو را کم دارد ...
zahra
چه کسی ... برای عشق بازیه ما ... شعر اتل متل را خواند ... که به راحتی پاهایت را از زندگیم بر چیدی؟... حالا من ماندم و دو پایم... که انتظار پاهایت را میکشند!
zahra
هیچ بارانی نمیبارد مگر صفا دهد. هیچ گلی جوانه نمیزند مگر هدیه شود. ....
محمد رئوف زمانی
بزرگی روح ات را میان دستان ات پنهان کن! بزرگ بودن در میان مردمان کوچک، وحشتناک است!
ممنون...........
1391/02/26 - 15:41 · لایکخواهش عزیز*
1391/02/26 - 18:39 · لایک